rss | اضافه به علاقه مندی ها | صفحه خانگی کنید | ذخیره صفحه | تماس با من | بایگانی مطالب | صفحه اول |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
|
![]() |
|
||
![]() |
![]() |
![]() |
ابوطالب و خديجه هر دو به فاصله كمى از يكديگر و فاصله كمى از روز آزادى مى ميرند. ابوطالب، محمد يتيم را بزرگ كرده بود و كمبود محبت پدر و مادر و جد مهربانش عبدالمطلب را با نوازشها و مهربانيهاى فوق العاده اش جبران مى كرد، محمد جوان را پشتيبان و نگهدار بود و براى او در دستگاه خديجه كارى يافت و در آخر او بود كه در ازدواج محمد با خديجه برايش پدرى كرد و محمد پيغمبر را همچون سپرى بود و با نفوذ و شخصيت و تمام حيثيت و اعتبار اجتماعيش از او حمايت كرد و حتى سه سال حصار كو سختى و گرسنگى در حصار را كنار او تحمل نمود. بخاطر او بود كه محمد از قتل و شكنجه هاى هولناكى كه پيروان عادى اش بدان محكوم مى شدند مصون بود و اكنون ابوطالب، بزرگترين، چه مى گويم؟ تنها حامى نيرومند و مهربانش را در برابر خشونت و خطر و كينه شهر از دست داد.
و خديجه را، زنى كه تقدير بجاى همه محروميتهاى كه محمد در زندگى خصوصى داشت او را به وى بخشيده بود. محمد بيست و پنج ساله، پس از دوران يتيمى اش و چوپانى و سختى و فقر، در كنار خديجه ثروتمند و چهل يا چهل و پنج ساله، هم با عشق يك همسر آشنا مى شد و هم با ايمان يك همدرد و همفكر و هم در او از سختى فقر و زندگى پناه مى جست و هم در كنارش از محبت يك دوست برخوردار مى شد و هم كمبودش را از محبت مادر، در نوازشها و حمايت هاى بزرگوارانه او تشفى مى داد.
و بعد كه بعثت آغاز شد و طوفان سختى و هراس و خطر و تنهائى و سالهاى كينه و دشمنى و كشاكشها و خيانتها، خديجه بود كه از نخستين تماس وحى، تا لحظه مرگ، گام به گام در كنارش و در كنار دل و روحش با او آمد و در تمام لحظاتش با او همراه بود و تمام زندگى و عشق و ايمان و فداكارى و همه ثروتش را به او بخشيد، در ايامى كه به اين همه، بيش از هر وقت نيازمند بود.
و اكنون محمد حامى اش، همدم و همدردش، نخستين گرونده اش، بزرگترين تسليت بخشش و بالاخره مادر فاطمه اش را از دست داده است و فاطمه مادرش را.
سختى و شكنجه شديدتر، ابوطالب رفته بود و پيغمبر، بى دفاع در برابر كينه ها قرارگرفته بود و كينه ها و بغضها از مشاهده صبر و پايدارى و ايمان محمد و پيروانش ريشه دارتر و بى رحم تر شده بود. پيغمبر سخت تنها مانده است، در شهر ابوطالب نيست و در خانه خديجه.
فاطمه اكنون بيشتر معنى و سنگينى اين كنيه شگفتش را احساس مى كند كه :"ام ابيها" است. وى به هنگامى كه خواهرانش به خانه هاى شويشان رفته بودند به دامن مادرش آويخته بود كه:
- مادر، من هيچگاه دوست ندارم خانه ديگرى را بر اين خانه برگزينم، مادر، من هرگز از شما جدا نمى شوم، و خديجه با لبخندى سرشار از ستايش پاسخ داده بود:
- اين را همه مى گويند و ما نيز مى گفتيم، دخترم بگذار هنگامش برسد. و فاطمه با اصرار:
- نه، من هرگز پدرم را رها نخواهم كرد، هيچكس مرا از او جدا نخواهد كرد. مادر ساكت مانده بود. و اكنون فاطمه احساس مى كند كه چنين رسالتى دارد، پيمان او يك خواست كودكانه نبوده است. ايمان او به رسالتش هنگامى جدى تر شده بود كه شنيده بود پدرش، دعوت خويش را اين چنين آغاز كرده است:
اى گروه قريش، خودتان را بازخريد، من در برابر خدا شما را از هيچ چيز بى نياز نمى توانم كرد.
اى فرزندان عبد مناف، من در برابر خدا شما را از هيچ چيز بى نياز نمى توانم كرد.
اى عباس بن عبدالمطلب، من در برابر خدا تو را...
اى صفيه، دختر عبدالمطلب...
اى فاطمه، هرچه از ثروتم مى خواهى بخواه، اما در برابر خدا تو را از هيچ چيز بى نياز نمى توانم كرد. و فاطمه سرشار از شور و شوق و استوارى پاسخ گفته بود:
-آرى، آرى، اى عزيزترين پدر، اى گرامى ترين داعى.
شگفتا او را در برابر بزرگان قريش و شخصيت هاى بزرگ بنى هاشم و بنى عبد مناف به نام خطاب مى كند؟ او را؟ يك دختر خردسال؟ آنهم تناه و تنها او را از ميان خانواده خودش احساس كودكانه و محبت عاشقانه دخترك كه بارها تكرار كرده بود كه هرگز عروس نخواهد شد و پدر را رها نخواهد كرد. رفته رفته تبديل به يك پيمان آگاهانه جدى مى شود، رنگ يك مسئوليت و ماموريت مى گيرد.
نخستين سالهاى عمر او بانخستين سالهاى بعثت و سختى ها و شكنجه هاى رسالت توام است و فاطمه از همه فرزندان محمد از همه فرزندان براى تحمل سخت ترين مصيبت ها و كشيدن بار سختى هائى كه رسالت بردوش پدر نهاده است شايسته تر است و خود به اين سرنوشت آگاهى دارد و پدر و مادر نيز. روزى خديجه در آخرين روزهاى عمر با نگرانى از آينده به او رو مى كند كه:
- پس از من دختركم تو چه ها خواهى ديد. من امروز و فردا كارم در زندگى پايان مى يابد و دو خواهرت زينب و رقيه در كنار شوهران مهربانشان آسوده اند و ام كلثوم سن و تجربه اش خيالم را از او آسوده مى دارد، اما تو فاطمه، غرقه در سختى ها، آماج رنجها و دردهاى پياپى و روزافزون. و فاطمه كه گوئى خود در كشيدن بار سنگين رسالت پدرش سهمى بر دوش گرفته است پاسخ مى دهد:
- مطمئن باش، غم مرا مخور مادر. بت پرستى قريش، تا آنجا كه بخواهد، قريش را به طغيان مى كشد و در آزار و شكنجه مسلمانان تا آنجا كه بتواند به بى رحمى و فساوت پيش مى رود و جان و دل مسلمانان در پذيرفتن اين شكنجه جليل شاد باد و فاطمه سزاوارتر است كه اين شكنجه را بچشد، به آن اندازه كه نعمت "دختر پيغمبر بودن" به وى ارزانى شده است و براى برخوردارى از محبت و اعزاز وى اختصاص يافته است.
پس از مرگ ابوطالب دشمنى و كينه توزى به اوج رسيده است گروهى از ياران و خويشان نزديك پيغمبر به حبشه پناه برده اند، گروهى در زير شكنجه ها بسر مى برند، سختى و تنهائى و فقر و آزار قريش شدت يافته است، و اكنون محمد كه پنجاه سال از عمرش مى گذرد و حياتش سندان همه ضربه هاى بى امان شده است، با فاطمه، دخترك غمگينش، تنها زندگى مى كند.
اما... نه، دست تقدير، پسرى را نيز، با داشتن پدر، به اين خانه آورده است و كسى نمى داند كه در پس پرده چه نقشى مى بازد؟
على.
آرى على نبايد در خانه پدر ببالد و بپرورد اما بايد از كودكى در كار فاطمه باشد و در خانه پدر فاطمه ساخته شود. سرنوشت اين كودك، با سرنوشت اين پدر و اين دختر پيوندى شگفت دارد.
تاريخ دارد كار خودش را مى كند، در آرامشى اسرارآميز و پر از ابهام، طرح طوفانى در انديشه مى پرورد كه فردا برانگيزد و بت هاى سخت و سنگ، نگهبانان اشرافيت و قوميت و انحصار طلبى و تضاد و تبعيض، را فروشكند و آتش هاى فريب روحانيت دربارى را در آتشگاه پارس بميراند و كنگره عظيم كاخ هول را در مدائن فرو ريزد و امپراطورى شهوت و خون و اسارت را در رم، به دريا ريزد و بزرگتر از اين همه، در انديشه و دلها، زنگار سنت ها و بند عادت ها و چرك خرافه ها واساطير پوسيده و تعصب ها و عاطفه ها و عقيده هاى متعفن ضد انسانى را، همه، بتراشد و بگسلد و بشويد و "ارزش ها" و "افتخارها" را واژگون سازد، عوض كند و در فضاى آلوده به افسانه هاى تبار و نژاد و مفاخر اشرافيت و قدرت و حماسه هاى قساوت و غارت و پرستش خاك و خون و خان وبت و همه چيز و چيزك ها، موجى از آزادى و برابرى و عدالت و جهاد و خود آگاهى برانگيزد و توده گمنام و بى فخر و تبار را بر خداوندان هميشه زمين برشوراند و بجاى تاريخ استخوان هاى پوسيده وسنگ قبرهاى ريخته وسلسله هاى تيغ و طلا، تاريخى از خون و حيات و حركت مردم بنگارد و سلسله اى آغاز كند از وارثان اين آخرين "چوپان مبعوث" كه هريك جبه اى از "شهادت " بر تن دارند و تاجى از "فقر" و عمر را همه يا در ميدان نبرد بسر آورده اند و يا در تعليم خلق و يا در زندان ستم و در اين رسالت خطير تاريخ، فاطمه نخستين آغاز است و در اين كار، تاريخ به يك "على" نيازمند است.
اين است كه دست مهربان فقر، كودك ابوطالب را داشتن پدر، به خانه عموزاده مى آورد تا روان او با جاهليت آلوده نگردد تا هنگامى كه وحى مى رسد وى از نخستين پيام حضور داشته باشد، تا از لحظه اى كه بعثت آغاز مى شود، وى در متن حوادث بيفتد و در كوره رنجها و كشاكشها و انديشه ها آبديده شود، تا در هجرت مسئوليت خطيرش را ايفا كند، تا در صحنه هاى بدر و احد و خيبر و فتح و حنين... تضمين كننده پيروزى انقلاب اسلام باشد و... تا در كنار فاطمه، بزرگ شود و بالاخره تا با فاطمه "خاندان مثالى" انسانيت را پديد آرد و تاريخى نو را، در ادامه كار ابراهيم، آغاز كند.
روزها و شب ها اين چنين مى گذشت و اصحاب، گرم قدرت و غنيمت و فتح، و على، در عزلت سردش ساكت، و فاطمه، در انديشه مرگ، انتظار بيتاب رسيدن مژده نجاتى كه پدر داده بود.
هر روز كه مى گذشت براى مرگ بى قرارتر مى شد، تنها روزنه اى كه مى تواند از زندگى بگريزد. اميدوار است كه با جانى لبريز از شكايت و درد، به پدر پناه برد و در كنار او بياسايد.
چه نيازى داشت به چنين پناهى، چنين آرامشى. اما زمان دير مى گذرد. اكنون، نود و پنج روز است كه پدر مژده مرگ داد و مرگ نمى رسد.
چرا، امروز دوشنبه سوم جمادى الثانى است، سال يازدهم هجرت، سال وفات پدر.
كودكانش را يكايك بوسيد: حسن هفت ساله، حسين شش ساله، زينب پنج ساله و ام كلثوم سه ساله. و اينك لحظه وداع با على چه دشوار است.
اكنون على بايد در دنيا بماند.
سى سال ديگر!
فرستاد "ام رافع" بيايد، وى خدمتكار پيغمبر بود. از او خواست كه:
- اى كنيز خدا، بر من آب بريز تا خود را شستشو دهم، با دقت و آرامش شگفتى غسل كرد و سپس جامه هاى نوى را كه پس ازمرگ پدر كنار افكنده بود و سياه پوشيده بود پوشيد، گويى از عزاى پدر بيرون آمده است و اكنون به ديدار او مى رود.
به امر رافع گفت:
- بستر مرا در وسط اطاق بگستران.
آرام و سبكبار بر بستر خفت، رو به قبله كرد، در انتظار ماند.
لحظه اى گذشت و لحظاتى...
ناگهان از خانه شيون برخاست.
پلكهايش را فروبست و چشمهايش را به روى محبوبش كه در انتظار او بود گشود.
شمعى از آتش و رنج، در خانه على خاموش شد.
و على تنها ماند.
با كودكانش.
از على خواسته بود تا او راشب دفن كنند، گورش را كسى نشناسد، آن دو شيخ از جنازه اش تشييع نكنند.
و على چنين كرد.
اما كسى نمى داند كه چگونه؟ و هنوز نمى داند كجا؟ در خانه اش؟ يا در بقيع؟ معلوم نيست.
آنچه معلوم است، رنج على است، امشب بر گور فاطمه. مدينه در دهان شب فرو رفته است، مسلمانان همه خفته اند. سكوت مرموز شب گوش به گفتگوى آرام على دارد. و على كه سخت تنها مانده است، هم در شهر و هم در خانه، بى پيغمبر، بى فاطمه، همچون كوهى از درد، بر سر خاك فاطمه نشسته است.
ساعتها است.
شب -خاموش و غمگين- زمزمه درد او را گوش مى دهد، بقيع آرام و خوشبخت و مدينه بى وفا و بدبخت، سكوت كرده اند، قبرهاى بيدار و خانه هاى خفته مى شنوند.
نسيم نيمه شب كلماتى را كه به سختى از جان على بر مى آيد از سرگور فاطمه به خانه خاموش پيغمبر مى برد: - "بر تو، از من و از دخترت، كه در جوارت فرود آمد و بشتاب به تو پيوست، سلام اى رسول خدا".
- "از سرگذشت عزيز تو -اى رسول خدا- شكيبائى من كاست و چالاكى من به ضعف گرائيد. اما، در پى سهمگينى فراق تو و سختى مصيبت تو، مرا اكنون جاى شكيب هست".
"من تو را در شكافته گورت خواباندم و در ميانه حلقوم و سينه من جاى دادى".
"انالله و انااليه راجعون".
وديعه را بازگرداندند و گروگان را بگرفتند، اما اندوه من ابدى است و اما شبم بى خواب، تا آنگاه كه خدا خانه اى را كه تو در آن نشيمن دارى برايم برگزيند.
هم اكنون دخترت ترا خبر خواهد كرد كه قوم تو بر ستمكارى در حق او همداستان شدند. به اصرار از او همه چيز را بپرس و سرگذشت را از او خبر گير. اينها همه شد، با اينكه از عهد تو ديرى نگذشته است و ياد تو از خاطر نرفته است.
بر هر دوى شما سلام، سلام وداع كننده اى كه نه خشمگين است نه ملول.
لحظه اى سكوت نمود، خستگى يك عمر رنج را ناگهان در جانش احساس كرد، گوئى با هريك از اين كلمات، كه از عمق جانش كنده مى شد قطعه اى از هستى اش را از دست داده است.
درمانده و بيچاره بر جا ماند، نمى دانست چه كند، بماند؟ باز گردد؟ چگونه فاطمه را اينجا، تنها بگذارد، چگونه تنها به خانه برگردد؟ شهر، گوئى ديوى است كه در ظلمت زشت شب كمين كرده است، با هزاران توطئه و خيانت و بيشرمى انتظار او را مى كشد.
و چگونه بماند؟ كودكان؟ مردم؟ حقيقت؟ مسئوليت هائى كه تنها چشم براه اويند و رسالت سنگينى كه بر آن پيمان بسته است؟
درد چندان سهمگين است كه روح تواناى او را بيچاره كرده است. نمى تواند تصميم بگيرد، ترديد جانش را آزار مى دهد، برود؟ بماند؟
احساس مى كند كه از هر دو كار عاجز است، نمى داند كه چه خواهد كرد؟ به فاطمه توضيح مى دهد:
"اگر از پيش تو بروم، نه از آن رو است كه از ماندن نزد تو ملول گشته ام، و اگر همينجا ماندم، نه از آنروست كه به وعده اى كه خدا به مردم صبور داده است بدگمان شده ام ".
آنگاه برخاست، ايستاد، به خانه پيغمبر رو كرد، با حالتى كه در احساس نمى گنجيد، گوئى مى خواست به او مى گويد كه اين "وديعه عزيز" را كه به من سپردى، اكنون به سوى تو باز مى گردانم. سخنش را بشنو. از او بخواه، به اصرار بخواه تا برايت همه چيز را بگويد، تا آنچه را پس از تو ديد يكايك برايت برشمارد.
فاطمه اين چنين زيست و اين چنين مرد و پس از مرگش زندگى ديگرى را در تاريخ آغاز كرد. در چهره همه ستمديدگان كه بعدها در تاريخ اسلام بسيار شدند هاله اى از فاطمه پيدا بود. غصب شدگان، پايمال شدگان و همه قربانيان زور و فريب نام فاطمه را شعار خويش داشتند. ياد فاطمه، با عشق ها آزادى و عدالت مى جنگيدند، در توالى قرون، پرورش مى يافت و در زير تازيانه هاى بيرحم و خونين خلافت هاى جور و حكومت هاى بيداد وغصب، رشد مى يافت و همه دلهاى مجروح را لبريز مى ساخت.
اين است كه همه جا در تاريخ ملت هاى مسلمان و توده هاى محروم در امت اسلامى، فاطمه منبع الهام آزادى و حق خواهى و عدالت طلبى و مبارزه با ستم و قساوت و تبعيض بوده است.
از شخصيت فاطمه سخن گفتن بسيار دشوار است، فاطمه يك "زن" بود، آنچنان كه اسلام مى خواهد كه زن باشد. تصوير سيماى اورا پيامبر، خود رسم كرده بود و او را در كوره هاى سختى و فقر و مبارزه و آموزش هاى عميق و شگفت انسانى خويش پرورده و ناب ساخته بود.
وى در همه ابعاد گوناگون "زن بودن " نمونه شده بود.
مظهر يك "دختر"، در برابر پدرش.
مظهر يك "همسر"، در برابر شويش.
مظهر يك "مادر"، در برابر فرزندانش.
مظهر يك "زن مبارز و مسئول"، در برابر زمانش و سرنوشت جامعه اش.
وى خود يك "امام" است. يعنى يك نمونه مثالى، يك تيپ ايده آل براى، يك "اسوه" يك "شاهد" براى هر زنى كه مى خواهد "شدن خويش" را خود انتخاب كند.
او با طفوليت شگفتش، با مبارزه مدامش در دو جبهه خارجى و داخلى در خانه پدرش، خانه همسرش، در جامعه اش،در انديشه و رفتار و زندگيش، "چگونه بودن" را به زن پاسخ مى داد.
نمى دانم از او چه بگويم ؟ چگونه بگويم؟
خواستم از "بوسوئه" تقليد كنم، خطيب نامور فرانسه كه روزى در مجلسى با حضور لوئى، از "مريم" سخن مى گفت. گفت، هزار و هفتصد سال است كه همه سخنوران عالم درباره مريم داد سخن داده اند. هزار و هفتصد سال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملت ها در شرق و غرب، ارزشهاى مريم را بيان كرده اند.
هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان، در ستايش مريم همه ذوق و قدت خلاقه شان را بكار گرفته اند. هزار وهفتصد سال است كه همه هنرمندان، چهره نگاران، پيكره سازان بشر، در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمندى هاى اعجازگر كرده اند. اما مجموعه گفته ها و انديشه ها و كوششها و هنرمنديهاى همه در طول اين قرنهاى بسيار، به اندازه اين يك كلمه نتوانسته اند عظمت هاى مريم را باز گويند كه:
"مريم مادر عيسى است".
و من خواستم با چنين شيوه اى از فاطمه بگويم، باز درماندم:
خواستم بگويم:
فاطمه دختر خديجه بزرگ است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه دختر محمد(ص) است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه همسر على است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه مادر حسنين است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه مادر زينب است.
باز ديدم كه فاطمه نيست.
نه، اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست.
فاطمه، فاطمه است
نظرات شما عزیزان:
© 2008 luxe.blogfa.com Powered By : Blogfa |